در مرصادالعباد اثر نجم رازی آمده است که خداوند متعال گل آدم را در چهل شبانه روز
بسرشت. آنگاه خواست از روح مبارک خود در کالبد آدم بدمد. حضرت روح را بر کجاوه ای
سوار کرد و با مشایعتکنندگان بسیار به طرف قالب کالبد رهسپار گردانید.
آورده اند که چون روح در قالب آدم در آمد خود را در خانه ای یافت بس تاریک و پر وحشت.
خانه ای تنگ و تاریک که جمله خصلتهای حیوانی در آن گرد آمده بود.
روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صد هزار ناز پرورش یافته بود
بسیار وحشتزده شد و بنا کرد بر بیقراری. قدر نعمت قرب را که تا آن ساعت نمیدانست
بدانست. آتش فراق در جانش مشتعل شد و زاری کنان گفت:
دی ما و می و عیش خوش و روی نگار امروز غم غریبی و فرقت یار ای گردش ایام تو را هر دو یکی است جان بر سر امروز نهم، دی بازآر
به سرعت از آن خانه ترسناک بیرون آمد و خواست تا بازگردد:
عزمم درست گشت کز اینجا کنم رحیل خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد
اما به محض بیرون آمدن مرکب را نیافت. بسیار شکسته دل شد.
ندا آمد: ما از تو همین شکستهدلی میطلبیم.
بیشتر غمگین شد و آه سردی کشید.
باز ندا آمد: ما تو را از بهر همین آه فرستادیم.
بخار آن آه به بام دماغ او برآمدو باعث شد که آدم عطسه کند. عطسه کردن همان بود و
حرکت و جانگرفتن همان
آدم چشمهای خود را به واسطه جانی که در بدنش آمده بود باز کرد. خانه تاریک روشن
شد. نور آفتاب را مشاهده کرد. گفت: الحمدلله
خطاب عزت در رسید: یرحمک ربک
این خطاب او را بسیار شاد کرد و اندک آرامشی یافت.
پس از آن خداوند متعال حوا را برای او فرستاد تا کمی از بیقراریهایش کم شود. آدم چون
در روی حوا نگریست پرتوی جمال الهی را مشاهده کرد و زیبایی های خداوند را در رخ او
دید:
ای گل تو به روی دلربایی مانی وی می تو ز یار من به جایی مانی
وی بخت ستیزه کار هر دم با من بیگانه تری ، به آشنایی مانی
بله دوستان اینطوری بود که روح که تا آن حد برای دوری از اصل و درواقع دوری از
معشوق خود یعنی حضرت عزت خداوند متعال ناله و زاری میکرد، کم کم و مرحله به
مرحله این انس و الفت را فراموش کرد.
او که تا به حال به واسطه انس و الفتی که با حضرت حق داشت انسان نامیده میشد
حالا انسان ( از ریشه نسیان به معنی فراموشی)نامیده میشود به خاطر فراموشی تمام
آن انس و الفت
حالا پس از قرنها آنقدر جلوه های الهی را در اطراف خود دیده ایم که کاملا
فراموش کرده ایم منبع و سرچشمه تمام این زیبایی ها را
غم انگیز است اما باید بگویم
ما همان روح هستیم که زمانی برای جدایی از خداوند خود بیقراری میکرد و بسیار
غمگین بود. حالا حتی دریغ از یک نماز با حضور!
چه خدای بزرگی است که میبیند و دم نمیزند!
در دل مرا چقدر نماز است بی حضور در کف مرا چقدر قنوت است بی اثر!
 
|