تبليغاتX
ماه نقره ریز


ماه نقره ریز

نقره می پاشی به دفترم. واژه هایم رنگ می گیرند. رنگ سرخ عنابی

رنگ


اين روزها  کم رنگ که نه .... کمي رنگ شده ام


قناري  هستم که به جاي گنجشک به بازار آمده ام


نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه نوزدهم فروردین 1391 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تو از راه میرسی پر از گرد وغبار ... تمومه انتظار میاد همرات بهار !



 « غریب آشنا »  


 

باران همه ی شهر را خیس کرده است.

تو آمدی و خودت را به تن خشکیده ام هدیه کردی

من میخواندم : آن مرد در باران آمد ...

و چشمهای بارانی ام هی ترانه ی بازباران را تکرار میکردند.

تو آمدی

و شهر ما

یک هفته

زودتر

بهار  شد !

 


 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀





 

 

چشمهایم که شور نبودند ......

                                 پس این اشکها از کجا می آیند؟





.

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه بیستم اسفند 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

...



 

 

یادم نبود بگم : حواست به قدمهای آخر باشه ...

آخه بی انصاف ! ....

 




نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه بیستم اسفند 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اندر حکایت دل من و دل تو ...



دل من شیشه ای اما دل تو ... 

نمی ماند چرا باما دل تو ؟


کمی آن سو تر از تکرار واژه 

کمی زیبا تر از زیبا دل تو 


از اینجا تا خدا یک جانماز است

ولیکن از همین جا تادل تو ....


نمی دانم چگونه باشد آخر؟

که من گرم و پر از سرما دل تو


شکسته قلب من با سنگ قلبت 

دل من شیشه ای اما دل تو ... 



نویسنده: مریم ׀ تاریخ: سه شنبه نهم اسفند 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

آفتاب میشود ... نگاه کن ! گوش کن !



نگاه کن که غم درون دیده ام 

چگونه قطره قطره آب میشود 

نگاه کن که سایه ی سیاه سرکشم 

اسیر دست آفتاب میشود 

.....

نگاه کن !

تو میدمی و ....   

                  آفتاب میشود !   بشنوید با صدای این حقیر از زبان فروغ

   



نویسنده: مریم ׀ تاریخ: جمعه پنجم اسفند 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

تقدیم به نیمه ی پیدا شده !

***


تولدت مبارک 


رفیق


!


***


به سلامتی دوستی که خیلی چیزا ازش یاد گرفتم

بهترین ها رو برات آرزو دارم دوست من !


این شعر یک کلیشه است از عشق من به تو 

اما پر است از دسته دسته واژه های نو 

این شعر یک کلیشه است از ناله های من 

از اشکهای هر شبم از : عشق من نرو !

این شعر یک کلیشه است آری اگر چه سخت

اما همین کلیشه هم مثل دلم گرو 

در دست آن نگاهت و قلب پر از گلت 

در یک غروب برفی از یک روز بهمن و 

 شیراز اگرچه دور ولی نزدیک تر به من 

هرگز ندیده ام که رفیقی شود چو تو 

 

 

ببخش که خیلی بداهه بود ...

تنها هدیه ای که در حال حاضر توانستم تقدیمت کنم 

تنها بضاعت شعرم 

همین !

 


تقدیم به تو زیباترین حس شاعرانه ام 

گرچه اکنون زبانم بند آمده است 

قاصرم از بیان احساسم

تنها میتوانم بگویم:


تولدت مبارک عزیزم!


نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه بیستم بهمن 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چه بد!

آن روزها همیشه پر بودم از تو ...

بعد

تو شدی پر از من

بعد 

دیگر نه من بودم و نه تو 

شده بودیم یکی 

شده بودیم : ما 

حالا 

داری مرا بیرون می کشی از خودت 

تمام قد!

این روزها 

فقط اشک می ریزمت

زیر باران پیاپی

یک ریز فریاد می زنم :

چه بد!




نویسنده: مریم ׀ تاریخ: سه شنبه چهارم بهمن 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بازی

_ سنگ ، کاغذ ، قیچی

هر بار سنگ می شدم 

و تو 

هر بار 

با قلب کاغذی ات 

مرا در آغوش می گرفتی

حالا دیگر

حوصله ای برای بازی نیست 

رفیق! 

بیا سنگ هایمان را وا بکنیم




نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه نوزدهم دی 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

گرگ و میش

 

 متنفرم از بره ها
ازتمام گوسفندها
بیزارم از همه ی میش هایی
که قرار است
فردا
از توی لباسشان
گرگ
بیرون
بیاید

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه دوازدهم دی 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

یادگاری

توی بارون دلم،

زیر دستای بهار،

 دنبال یه گوله برفم،

آخه این روزا کسی

 دیگه گوش نمیده حرفم،

 عوضش تنهای تنها که می شم،

 که پر از هوای دلگرفته ی گرگ و میشم،

با خودم فکر می کنم،

 یه روزی یه روزگاری

لابه لای برگای زرد درختا

که همیشه می خونه جغد زمستون،

 آروم آروم بیام و رو تن این درخت مجنون

 بنویسم:

                    " یادگاری "

                     


 

سیب  با صدای این حقیر!

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه بیست و ششم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بیگناه

 

من که همان ساعتی که تو رفتی

 گفتم ببخش رفیق راه نبودم

تو سر شکسته تری از تصورم ولی 

 من را ببخش که بیگناه نبودم

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

نگاهت!

 

حالا که برای تو غزل میگویم

از چشم خود، اشک، یک بغل میگویم

 

دل لرزه ی چشم سیهت ویران کرد

از ناحیه ی همین گسل میگویم

 

شیرین شده این غزل، نگاهش کردی؟

همرنگ نگاه تو عسل میگویم

 

با وزن رباعی نگاهت هر شب

مفعول مفاعلن فعل میگویم

 

یک قافیه کم بود و ردیفش کردی

با قافیه ی "اتل متل " میگویم

 

سخت است همیشه بی تو بودن اما

حالا که تو آمدی ، غزل میگویم

 


 پ.ن: سوژه ی "اتل متل" را یک دوست به من داد.

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

عشق تو آقا منو دیوونه کرده / گدای پشت در این خونه کرده

 

امشب که غزل غزل هوایی شده ام

از عشق تو بی آب، ماهی شده ام

آقا دل من برای تو مــــی جو شــد

با نام حســـــــین نینوایی شده ام

التماس دعا

 


گوشه ی چشم تو یک شش گوشه بر پا کرده است

عشق تو آب است و دل رو سوی سقا کرده است!

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه چهاردهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کفنی برای عشق!

 

یک قطره حس شعر به من قرض میدهید؟

یک قطره بی بهانه  و  بی عرض میدهید؟

لاغر شدم از دوری ات، آقا ! برای مرگ

یک متر متقال سفید، کم عرض میدهید؟

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه دوازدهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

فال قهوه ای برای من

 

یک دمی بنشین که قهوه حاضر است

فــــــال حـــــافظ را نمی خـــواهم دگــر

از زبـــان خــــود بگــــو  فــــالم کــه من

از همیــــن حـــــافظ پــــر از آهــم دگــر

***

یک دمی بنشین بیا دستم بگیر

شانه هایت تکیه گاه محکمی است

بــی حضــور دغـــدغه آغــــوش تو؟ .... 

آرزوی سخـــت و دور مبــهمی است

***

بی حضـــور دغـــدغه عاشق شدن

تـــا    کـــجا  بــاید    بــمانـــد  آرزو؟

قلب من از عشق یک گل پر شده

یک گل  مصنوعی  بی رنــگ و بــو

***

یک دمی بنشین مرو اینگونه سخت

فال حافظ را ببیـــن: آن گوشـه است

روی میـــز، آنــجا،  کـــنار  قـــهوه ات

و نتــی کــه ناقص و بی گوشه است


چند روز قبل از اینکه ببینمت برام فال قهوه گرفتن. گفتن تو میای و من....

پس چرا هنوز نرسیده زمانی که گفتن تو نمیتونی ازم دل بکنی؟

ها؟

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه دهم آذر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

کفشهای وصله دار

 

 

با نگاهش میزند فریاد

                             با صدایش میکند آواز

مــــــــــــــرد   بـــــــا  آن  کـــــــــــفشــــهای  وصــــله دارش باز!

 

...

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه سی ام آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

هوای دونفره!

دیروز رفته بودم پارک ملت

جاتون خالی هوا از دونفره هم یه چیزی اون ور تر بود

تنهای تنها رفتم خیابون ولیعصر

پیاده رو پر بود از برگای زرد

انگار فرش شده بود پیاده رو  از برگای پاییز

آخ  که چقدر پاییز و دوست دارم

دلم میخواست زمان سالها متوقف بشه

و من سالها همونجا قدم بزنم

دیدین چه بوی خوبی هم دارن؟

حالم یه جوریه که حتی شعر هم درمانش نمیکنه 

به خاطر همین شرمنده که فقط گزارش براتون نوشتم

اما اونقدر عالی بود که خواستم شما هم توی این احساس شریک بشین

خلاصه ببخشید دیگه !

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه بیست و سوم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بی خوابی !

 

                  

                       فهمیدم!  گناه چشمانم  یک نگاه دیدن تو بود !

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: سه شنبه هفدهم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

چشمای تو

   

یکی بود یکی نبود. غیر از خدای مهربون هیچکس نبود.

چشمای تو که خلق شد خدا خوشش اومد.

رفت یه آینه آورد و گرفت جلوی صورتت و گفت: خوبه؟

تو تعجب کردی. از این همه زیبایی غرق حیرت شدی.

 با غرور گفتی: رنگش یه کم تیره است

اونوقت خدا با یه عالمه مهربونی و گذشت

بدون اینکه حرفی بزنه

 با یه لبخند قشنگ

زیباترین رنگ دنیا رو ریخت توی چشمات.

ولی تو حتی ....

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: یکشنبه هشتم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

به قولم وفا کردم ببین:

( یکی از قدیمی‌ترین شعرهای خودمه. هروقت بارون می‌باره یاد این شعرم میفتم. یاد ظهیرالدوله و قبر فروغ - یاد اون روزی که رفته بودیم و.... آخ که چقدر خوب بود اون روز بارونی-این روزا هم که همش بارونیه )

 

در منجلاب نفس ها، از چشم من چشمه جوشید

آنگه که بودی خالی و سرد، آنگه که بودم پر ز تردید

گویی صدایی به گوشم، نعره ای پر فغان زد ندا داد

گویی از زبان قصه‌گوها، قصه ها پر شد از بانگ و فریاد

یادم آمد همان شب که رفتی، آن شب سرد و تاریک و سنگین

یادم آمد که خندیدی و بعد، رفتی و من شدم بی تو غمگین

گفته بودم بیایی ببینی، یاد آن شب کنی با لطافت

آن شبی کز لبت عشق جوشید، آن شب پر نیاز و ندامت

کشمکش های یک عشق ساده، ناگهان قلبی از ره رسیده

تو هوایی او و من عاشق، گرد خود تار حسرت تنیده

من تو را عاشق و تو چه بی رحم، که نبودی مرا عاشق زار

هر دو عاشق ولی بی ثمر بود، عشقمان عشق یکسر همه تار

من شدم گوشه گیری که تنها، زیر باران غم میشمردم

لحظه ها را که شاید تو روزی، باز گردی به بالین سردم

و آن شب تو رفتی و رفتی، ندیدی که مُردم که مُردم

ندیدی که بی تو چگونه، حسرت بوسه های تو خوردم

و اکنون مرا بین شکسته، چشم من چشمه ای خشک و خالی

گوشه ای خفته ام سرد و بی روح، خسته ام از امید خیالی

در منجلاب نفس ها، از چشم من چشمه جوشید

آنگه که بودی خالی و سرد، آنگه که بودم پر ز تردید

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: شنبه هفتم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

ماه تقدیم شما استاد!

 

به یمن حضور استاد گرامی و دوست داشتنی ام خانم راسخ عزیز پست قبلی رو حذف کردم چون از

حالا به بعد زندگی زیبا میشود.

 

این شعرم تقدیم به شما استاد:

 

کاشکی می‌شد که در شب های تار 

 ماه را در جیب خود پنهان کنم

کاشکی می‌شد بدون تو دمی 

 بگسلم زنجیر و ترک جان کنم

روح من آغشته در شعر و غزل

 ناله هایم جامه ی گل بردرید

گل گریبان خودش را چاک زد

تا که اشعار زلالم را شنید

کاشکی میشد ببارم همچو ابر

 بر نت قلبت غزلباران کنم

یا برای هدیه ای تقدیم تو 

 ماه را در جیب خود پنهان کنم

 

....

 

 

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: جمعه ششم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

5 دقیقه

 

دخترک خسته بود

از هر چه نامردی و نامردمی بود خسته بود

فهمیده بود که هیچ گلی لیاقت قلب بزرگ او را ندارد.

بنابراین رفت

رفت که انتقام بگیرد از این دنیای نامرد

رفت و روی ریل قطاری نشست که تنها ۵ دقیقه با او فاصله داشت

تنها ۵ دقیقه

.....

 

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: جمعه ششم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خاطره ی روزی که من در شهر کتاب بودم و ....

 

 

تازه شروع کرده بودم به چیدن کتابها و مرتب کردن شان که یک دفعه سر و کله اش پیدا شد.

گفتم: سلام

نگاه پرغروری کرد و بعد تازه یادش آمد که جواب سلامم را بدهد. گفت: لطفا زودتر بیاین پایین توی اتاق

من. باهاتون کار دارم

شاید اگر قبل تر ها بود دلم میلرزید. رنگ به رنگ میشدم. اما حالا...

وقتی داشتم از پله ها پایین میرفتم با کمال تعجب متوجه شدم هیچگونه استرسی در وجودم نیست و

لبخند مرموزی هم بر صورتم نشسته بود. با خودم گفتم : وقتشه !

و ناگهان گرمای لذت بخشی تمام وجودم را در بر گرفت. خنده‌دار بود. من برای چیزی اینچنین خوشحال

بودم که مردم به آن میگفتند: اخراج از کار !

 

وقتی از ساختمان بیرون آمدم نفس عمیقی کشیدم. حالا من رسماً یک آدم بیکار محسوب میشدم که

از نظر جامعه‌شناسان خطرناک‌ترین موجودات روی زمین هستند. ولی من درآن لحظه اصلاً قصد نداشتم

خطرناک باشم. در آن لحظه به شدت خوشحال بودم و دلم میخواست به روی همه لبخند بزنم.

راستش را هم بخواهید اصلاً نمیدانم خطرناک چگونه است؟ چند بار جلوی آینه ایستادم و خودم را از

زوایای مختلف بررسی کردم. نه شاخ داشتم و نه دندان نیشم به بزرگی دندان نیش گرگ بود. من یک

انسان بودم . یک دختر جوان معصوم که فقط کمی بیکار شده بود. این جامعه‌شناسان محترم هم باید

بروند پی کارشان! اینها از همه خطرناک تر هستند.

 

 

 

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: دوشنبه دوم آبان 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

اشتباه

 

 

 

آدم، به  عشق سیب گلویت گناه  کرد             حوا، به  رنگ  گندم  مویت  نگاه  کرد

شیطان،به غیرت تو به سجده نبرد راه             عشق تو را خرید و سپس اشتباه کرد

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

دلم برات تنگ شده ماه نقره ریزم!

گاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا ….

شانه بالازدنت را بی قید، و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که …..

این روزها شده ام مثل مرغ پرکنده – مدام به ماه نقره ریز سر میزنم و بعد به تو – بعد دوباره تکرار : ماه نقره ریز، تو –  ماه ….

خودم هم نمیدانم چه میخواهم از این کوچه پس کوچه های بیقراری؟

گاهی با خودم میگویم خودم را حذف کنم از این دنیای نامرد.  هم خیال خودم را راحت کنم هم تو از شر

من خلاص شوی.

 و بعد گاه می‌اندیشم خبر مرگ مرا ….

افسوس !

کاشکی میدیدم .

 

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد

 

گاه می‌اندیشم

خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی

روی تو را کاشکی میدیدم

شانه بالا زدنت را بی‌قید

و تکان دادن دستت که : مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که : عجب ! عاقبت مرد؟

افسوس

کاشکی میدیدم

                      .... 

 

پ . ن ۱ : یه بار این شعر و بیدل و با احساس زندگی کردم.

پ . ن ۲ :لینکشو براتون میذارم که بشنوید:

 حمید مصدق

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

بدون تو

 

 

گسستم !

هر چه رشته بود ، هر چه طناب

.....

آهای مردم شهر!

میروم که باز تنها باشم. شاد . بدون دغدغه .  خوب گوش کن : بدون تو !

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

داستان همه ما-ازتون خواهش میکنم این مطلبو بخونین.شاید یه چیزایی یادمون بیاد

در مرصادالعباد اثر نجم رازی آمده است که خداوند متعال گل آدم را در چهل شبانه روز

بسرشت. آنگاه خواست از روح مبارک خود در کالبد آدم بدمد. حضرت روح را بر کجاوه ای

سوار کرد و با مشایعت‌کنندگان بسیار به طرف قالب کالبد رهسپار گردانید.

آورده اند که چون روح در قالب آدم در آمد خود را در خانه ای یافت بس تاریک و پر وحشت.

خانه ای تنگ و تاریک که جمله خصلت‌های حیوانی در آن گرد آمده بود.

روح پاک که چندین هزار سال در جوار قرب رب العالمین به صد هزار ناز پرورش یافته بود

بسیار وحشتزده شد و بنا کرد بر بیقراری. قدر نعمت قرب را که تا آن ساعت نمیدانست

بدانست. آتش فراق در جانش مشتعل شد و زاری کنان گفت:

دی ما و می و عیش خوش و روی نگار            امروز غم غریبی و فرقت یار
ای گردش ایام تو را هر دو یکی است             جان بر سر امروز نهم، دی بازآر

به سرعت از آن خانه ترسناک بیرون آمد و خواست تا بازگردد:

عزمم درست گشت کز اینجا کنم رحیل    خود آمدن چه بود که پایم شکسته باد

اما به محض بیرون آمدن مرکب را نیافت. بسیار شکسته دل شد.

ندا آمد: ما از تو همین شکسته‌دلی میطلبیم.

بیشتر غمگین شد و آه سردی کشید.

باز ندا آمد: ما تو را از بهر همین آه فرستادیم.

بخار آن آه به بام دماغ او برآمدو باعث شد که آدم عطسه کند. عطسه کردن همان بود و

حرکت و جان‌گرفتن همان

آدم چشمهای خود را به واسطه جانی که در بدنش آمده بود باز کرد. خانه تاریک روشن

شد. نور آفتاب را مشاهده کرد. گفت: الحمدلله 

خطاب عزت در رسید: یرحمک ربک

این خطاب او را بسیار شاد کرد و اندک آرامشی یافت.

پس از آن خداوند متعال حوا را برای او فرستاد تا کمی از بیقراریهایش کم شود. آدم چون

در روی حوا نگریست پرتوی جمال الهی را مشاهده کرد و زیبایی های خداوند را در رخ او

دید:

ای گل تو به روی دلربایی مانی               وی می تو ز یار من به جایی مانی

وی بخت ستیزه کار هر دم با من               بیگانه تری ، به  آشنایی  مانی

بله دوستان اینطوری بود که روح که تا آن حد برای دوری از اصل و درواقع دوری از

معشوق خود یعنی حضرت عزت خداوند متعال ناله و زاری میکرد، کم کم و مرحله به

مرحله این انس و الفت را فراموش کرد.

او که تا به حال به واسطه انس و الفتی که با حضرت حق داشت انسان نامیده میشد

حالا انسان ( از ریشه نسیان به معنی فراموشی)نامیده میشود به خاطر فراموشی تمام

آن انس و الفت

 حالا پس از قرنها آنقدر جلوه های الهی را در اطراف خود دیده ایم که کاملا

فراموش کرده ایم منبع و سرچشمه تمام این زیبایی ها را

غم انگیز است اما باید بگویم

ما همان روح هستیم که زمانی برای جدایی از خداوند خود بیقراری میکرد و بسیار

غمگین بود. حالا حتی دریغ از یک نماز با حضور!

چه خدای بزرگی است که می‌بیند و دم نمی‌زند!

در دل مرا چقدر نماز است بی حضور           در کف مرا چقدر قنوت است بی اثر!

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: پنجشنبه چهاردهم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀

خدایا! این نوشته هامو می‌خونی دیگه؟؟؟

خدايا من شرمنده هستم قبل از اينكه بنده باشم .

شرمنده به خاطر اينكه بنده بودم و

بندگي نكردم .

به خاطراينكه دلمو سپردم

به تمام چيزايي كه بين من و تو

فاصله مي‌انداخت.

به خاطر اينكه پر بودم از

اضطراب ،

ترس ،

نا اميدي ،     و ...

 

و اين ميون اصلا به يادت نبودم

دلم يه آرامش ميخواست

كه هميشگي باشه ولي نبود

هيچي بهم آرامش نميداد

تا اينكه امشب نميدونم چي شد كه يه دفه

 تو خودتو به يادم انداختي

آخه هميشه اين تويي كه آخرسر 

خودتو به ياد بنده‌هاي فراموشكارت مي‌انداز ي

وگرنه

بنده‌هات که ولشون کنی

سال تا سال هم یادت نمی‌افتن

از بس که  بی‌معرفتن

اما تو همیشه خودت میای تو یاد بنده‌هات

از بس كه مهربوني

مي خواي آروم بشن.

منم آروم شدم.

هنوزم آرومم.

ديگه از چيزي نميترسم.

نگران هم نيستم .

حالا ديگه پر شدم از تو

از حضور گرمت

 از روشنايي وجودت

ديگه انگار تاريك نيستم

آخه هميشه تاريك بودم

 تاريك و سرد

همون هم باعث ميشد بترسم و نگران بشم

ولي حالا تو اينجايي

كنارم

ديگه از چيزي نميترسم

يه جورايي دارم حست ميكنم

 قلبم اطمينان داره كه تو الان اينجايي

آخه داره فشرده ميشه

انگار تو گرفتيش تو دستت

 انگار داري بهم نگاه ميكني

انگار همه چيز خيلي خوبه .

خدايا ميدونم دوستم داري

منم دوستت دارم

خودت كه ميدوني . . .

 

نویسنده: مریم ׀ تاریخ: سه شنبه دوازدهم مهر 1390 ׀ موضوع: ׀ لینک این پست ׀


© All Rights Reserved to joody-abot.Blogfa.com / Theme by:
bahar 20

 آپلود عکس - شبکه اجتماعی فیس نما - مجله شب فارسی - سایت عکس باران